|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 2:14 بعد از ظهر توسط محسن
|
|
||
|
|
|
|
|
حتمابخوانید: يک ٍ E- mail از طرف خدا ... یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آن که روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی ، تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اون همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از ناهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی. من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منت ظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آن که شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی ... دوست و دوستدارت:خدا |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 7:27 قبل از ظهر توسط محسن
|
|
||
|
|
|
||
|
|||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 7:26 قبل از ظهر توسط محسن
|
|
|||
|
|
|
|
|
قطعه ای از گلستان سعدی:
هر گه یکی از بندگان پرپشان روزگار، دست انابت به امید اجابت به درگاه حق
بردارد، ایزد تعالی در او نظر نکند.
بازش بخواند باز اعراض کند.
بار دیگرش به تضّرع وزاری بخواند.
حق- سبحانهُ وتعالی- فرماید:"یا مَلائکتی قد استحییتُ مِن عَبدی و لیسَ لَهُ غَیری
فَقَد غَفَرتُ لَهُ(ای فرشتگانم من از بنده ی خود شرم دارم واو به جز من پناهی
ندارد؛پس آمرزیدمش)دعوتش اجابت کردم وامیدش برآوردم .
کَرَم بین ولطف خداوند گار * * * * گنه بنده کردست و او ست شرمسار |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 9:3 قبل از ظهر توسط محسن
|
|
||
|
|
|
|
تو مدينه مهمون فاطمه اي يا که امشب زائر علقمه اي
يا نشستي کنار قبر حسين (ع) اونجا غرق نوحه و زمزمه اي
شايد امشب رفتي به شهر دمشق به زيارت زينب (س) بانوي عشق
تو که امشب تو اون حرم رفتي به زيارت رقيه (س) هم رفتي
تو بگو امشبو کجا رفتي به نجف يا به سامرا رفتي
يا که رفتي به روضه اي غمگين تو بقيع با صداي ام بنين
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 2:42 بعد از ظهر توسط محسن
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان عزيز اين كتاب جديد هم خودم نوشتم و اسمش رو غربت خدا گذاشتم اين رو هم مثل كتاب پايين دانلود كنيد روي موبايل نصب و مطلعه كنيد براي دانلود رو لينك زير كليك كنيد: |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 10:53 قبل از ظهر توسط محسن
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به تمامی دوستان عزیزم
امروز یه کتاب خوب برای دانلود به اسم کیمیای ذکر گذاشتم که خودم نوشتم این کتاب برای موبایل هستش و فرمتش جار و جاوا و روی تمامی موبایل ها اجرا میشود در ضمن حجمش خیلی خیلی کمه پیشنهاد می کنم حتما دانلودش کنید کتاب خوبیه.منتظر نظرات شما هستم بعد از دانلود کتاب فایل کیمیای ذکر را از حالت زیپ خارج کرده و هر دو فایل را بوسیله کابل اتصال کامپیوتر به موبایل به موبایل انتقال دهید و فایل جاوا را اجرا کنید برای دانلود رو لینک زیر کلیک کنید: http://persiandrive.net/951542
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 1:54 بعد از ظهر توسط محسن
|
|
||
|
|
|
|
|
شخصي را به جهنم ميبردند. در راه بر ميگشت وبه عقب خيره ميشد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرند. فرشتگان پرسيدند چرا؟ پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد.......... او اميد بخشش داشت. سه روش بهره گيري از لحظات حال تان در حال ،حضور داشته باش وقتي مي خواهي خشنود و موفق باشي ، بر آن چه اکنون درست و خوب است تمرکز کن مقصودت را به کار بند تا به آن چه در حال هم است پاسخ دهي بودن در زمان حال يعني ، بي توجهي به عوامل مزاحم و توجه به چيزيي که الان مهم است ، تو خود زمان حال خودت را مي سازي ، از طريق چيزي که توجه ات را معطوف آن مي کني از گذشته درس بياموز وقتي مي خواهي زمان حال ات را از گذشته ها بهتر سازي به آن چه در گذشته اتفاق افتاده بنگر ، هر چه با ارزش است ، از آن بياموز در زمان حال کارها را متفاوت انجام بده سخت است که گذشته را رها کني اگر از گذشته نياموخته باشي به محض اين که آموختي و رهايش کردي زمان حال را بهبود مي بخشي براي آينده برنامه ريزي کن وقتي مي خواهي آينده ات را بهتر از زمان حال بسازي تصور کن آينده ي عالي به چه شکل خواهد بود برنامه ريزي کن تا آن آينده ي عالي تحقق يابد به برنامه هايت ، درزمان حال ، عمل کن. هديه نه گذشته است و نه آينده هديه لحظه اکنون است هديه همان هم اکنون است ،آن را غنیمت دانید |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 9:13 بعد از ظهر توسط محسن
|
|
||
|
|
|
|
|
شیطان پس از طوفان، پیش نوح آمد و گفت: تو خدمت بزرگی به من کردی و پیش من حق داری! میخواهم در عوض آن ترا نصیحت کنم و به تو خیانت نمی کنم!
خداوند به نوح وحی کرد که :ای نوح! سخن او را قبول کن. نوح(ع) فرمود: هرچه می خواهی بگو. شیطان گفت: ای نوح! بخیل، حریص، حسود، جبار، عجول مباش؛ چون اگر بدانم کسی این صفات را دارد او را مانند توپ این طرف و آن طرف پرت می کنم. نوح(ع) فرمود: خدمتی که به تو کردم چیست؟ شیطان جواب داد: نفرین تو بر امتت! من از دست آنان راحت شدم اگر خودم می خواستم آنان را گمراه و به گناه بکشانم(تا به هلاکت رسند)، یک عمر وقت لازم بود. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 7:26 قبل از ظهر توسط محسن
|
|
||
|
|
|
|
|
با عرض سلام خدمت تمام دوستان عزيز
وب سر زدن و نظر دادن راستش يه مدتي بود وقت نمي کردم آپ کنم حالا سعي مي کنم زود به زود آپ کنم مي خوام يه مناجات با خدا از زبون خودم رو بنويسم نظرتون چيه؟ بار پروردگارا اي هستي بخش دانا زيبا و توانا هر بامداد با ياد تو روز را شروع مي کنم و هر شامگاه شب را به ياد تو به پايان مي رسانم معبودا اي آن کس که عشق واقعي از آن توست و زندگي بي ياد تو معنايي ندارد چگونه عشق ورزيم را به تو خالق اين بنده ناچيز بنمايانم نماز و روزه ام از ترس جهنم توست پس من ترسي دارم که باور نکني اين ها به خاطر عشق توست و هرگاه که صداي بانگ موذن از گلدسته هاي فيروزه اي رنگ مسجد به گوشم مي رسد چنان عشق صحبت با تو در دل موج ميزند که آن لحظه فراموش ناشدني است بزرگا من تنهايم را با عشق به تو و در جمع بودنم را با ياد تو شروع وبه پايان مي رسانم خداوندا آن چنان عاشقانه مي پرستمت که گويي هر لحظه ياد تورا فراموش مي کنم آن لحظه مرگ من است مهربانا آنچنان در برابرت به خاک مي افتم که بداني در هر لحظه به يادت هستم و عاشقانه مي پرستمت |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:16 بعد از ظهر توسط محسن
|
|
||